نوشته‌ها

داستان زندگی قهرمان جهان از زبان خودش

خلق داستان زندگی

اگر زندگی شما یک کتاب بود و شما نویسنده‌اش بودید، دوست داشتید داستان شما چطور پیش برود؟ این سوالی‌ست که زندگی مرا برای همیشه تغییر داد. من در بیابان‌های داغ لاس‌وگاس بزرگ شدم، و همیشه می‌خواستم که آزاد باشم. یک رویای همیشگی برای سفر به دور دنیا داشتم، زندگی در جایی که پر از برف بود، و من همه این داستان‌ها را تصور می‌کردم.
در سن ۱۹ سالگی روز بعد از فارع التحصیلی از دبیرستان به یک منطقه برفی نقل مکان کردم و یک ماساژور شدم. در این شغل تنها چیزی که نیاز داشتم دستانم بود و تخت ماساژم که در کنارم بود و من می‌تونستم به هر جایی بروم. برای اولین بار در زندگیم احساس آزادی و استقلال کردم و احساس کنترل کامل روی زندگیم تا اینکه تغییری در زندگی من به‌وجود آمد. ادامه مطلب …

ما بیشتر در تخیل رنج می‌بریم تا واقعیت!

در سال سوم دانشگاه، درست بعد از یک تمرین رقص خیلی خیلی خوشحال بودم؛ اما درست یک هفته و نیم بعد از آن، عقبِ مینی‌ونِ دست دوم خودم، در پارکینگِ یک اردوگاه نشسته بودم و تصمیم گرفتم خودکشی کنم!

فاصله‌ی بین تصمیم‌گیری تا برنامه‌ریزیِ کامل بسیار کوتاه بود و تنها دلیلی که انگشتم را از روی ماشه برداشتم به لطف چند اتفاق شانسی بود و بعد از آن اتفاق، چیزی که بیش از همه باعث ترس من شد: عنصر اقبال بود. پس شروع کردم به امتحان علمی راه‌های مختلف تا بتوانم بالا و پایین‌هایم را مدیریت کنم.

ادامه مطلب …