افسانه تعادل بین کار و زندگی

همه ما این جمله را گاه و بی‌گاه شنیده‌ایم که بین کار و زندگی تعادل ایجاد کن؛ یا شکلی از تحقیر والدانه که فلانی رو ببین، به همه کارهایش می‌رسد! در بخش‌هایی از زندگی‌مان هم این حس را داریم که وزنه موضوع یا چالشی در زندگی‌مان خیلی سنگین شده است. مثلاً یک دانش‌آموز هفده یا هجده ساله نیاز دارد زمان زیادتری به نسبت سال‌های گذشته برای درس خواندن و آماده کردن خود برای کنکور صرف کند و از تفریح، مطالعه متفرقه، ورزش و کارهای دیگر بزند. این عدم تعادل موقت، برای موفقیت در آینده ضروری است. مثالی دیگر، زمان آماده شدن پروژه‌ها برای تحویل است که عموماً در ماه‌ها و روزهای آخر، تنش و شلوغی و گذاشتن انرژی و زمانی بیش از پیش، ضروری است. از این دست مثال‌ها زیاد هستند، مانند افرادی که دویدن را به عنوان یک روتین شروع می‌کنند و می‌خواهند خود را برای دویدن در ماراتن یا مسابقات کوهستان آماده کنند؛ این افراد به شکلی خودخواسته متعهد به برنامه‌های تمرینی خاص، خواب و خوراکی متناسب و تغییراتی دیگر در سبک زندگی ‌می‌شوند.

به طور کلی شکل زندگی ما به واسطه هدف یا چشم‌انداز یا ضرورت بیرونی تغییر می‌کند، یعنی وارد نقطه تعادل جدیدی می‌شویم.

من به عنوان رهیار (کوچ مدیران اجرایی) با مدیرانی کار می‌کنم که در جلسه سه یا چهارجانبه این بازخورد را دریافت می‌کنند که بیش از حد در کار غرق شده‌اند و نیاز است به تعادلی در کار و زندگی خود برسند. در برخی جلسات دیگر هم شکایت‌هایی از همسران وارد جلسات می‌شود که من بیش از حد برای دوستانم وقت می‌گذارم. در چنین مواردی انتظاری از بیرون وارد جلسات می‌شود که ممکن است معتبر یا نامعتبر و خودخواسته یا ناخواسته باشد.

آیا واقعاً تعادلی بین کار و زندگی متصور است؟ و این سوال فوق‌العاده که از حسین گائینی عزیز شنیدم، یعنی کار جزو زندگی نیست؟

فکر کردن به این سوال‌ها و تکرار این سوژه سبب شد روی آن عمیق‌تر شوم. در واقع ما بهترین زمان روزهایمان و بیشترین انرژی مفیدمان را صرف کار کردن می‌کنیم. هزاران سال پیش، زمانی که در دسته‌های کوچک مشغول شکار و جمع‌آوری بودیم، کار اصلی ما، مانند سایر حیوانات، صرفاً زنده ماندن بود. یعنی زنده ماندن شامل شکار و برپایی آتش و جمع‌آوری میوه و مغزها و گیاهان و رسیدگی به امور روزمره بود. دوختن لباس برای محافظت در برابر سرما یا ساخت ابزار برای شکار و کارهای دیگر، به هدف زنده ماندن در دنیای وحش بود. پس بخشی از زندگی ما بود که زمان محدودی در روز را می‌گرفت و زمان زیادی هم نیاز به کار نبود.

با ورود به عصر کشاورزی که محصول پدیده‌های طبیعی مانند یخبندانی هشت صد ساله و کاهش منابع برای شکار بود، انسان وارد دنیای یک‌جانشینی شد که با خودش پدیده کار کردن و کارهای تخصصی را ایجاد کرد. یعنی پیش از عصر کشاورزی، کار ما زنده ماندن بود که نیاز به انجام بخش‌های متنوعی بود که نیازهای دسته را برطرف کند. با ورود به دنیای جدید، کارها به شکلی تخصصی شدند، یعنی کشاورز و کفاش و دامدار و آهنگر به شکلی تخصصی به معنای متمرکز ماندن بر کاری خاص برای ارضای نیاز جامعه جدید و البته کسب درآمد برای تامین شرایط زندگی، کارشان از هم جدا شد. گرچه ما هنوز کار می‌کنیم که درآمدی داشته باشیم که با آن زندگی کنیم اما همین تغییر شگرف با خودش این ذهنیت را ایجاد می‌کند که زندگی از کار جداست و کار برای زنده ماندن به من نوعی تحمیل شده است. گرچه شاید این نگاه غیرطبیعی قلمداد نشود و ریشه بسیاری از احساسات ما در کار کردن باشد اما با کمی دقت متوجه می‌شویم که کار کردن به معنای امروزی آن در شرایطی خاص و با آدم‌هایی خاص یا در دورانی خاص، خیلی هم لذت‌بخش و خواستنی است و به ما معنا و ارزش می‌دهد.

اگر کار را به عنوان بخشی از زندگی بپذیریم، دیگر عبارت تعادل بین کار و زندگی معنای خود را از دست می‌دهد. اگر به هر دلیلی از کارمان، شرایطش، آدم‌هایش یا درآمدش ناراضی هستیم، این مساله دیگری است که حتماً باید به آن بپردازیم. پس اگر کار بخشی از زندگی باشد، تعادل بین چه چیز و چگونه شکل می‌گیرد و آیا تعادل مطلوب است؟

حسین گائینی مفهومی به نام هارمونی یا هماهنگی را به کار می‌برد که به گمانم از لغت تعادل کاربردی‌تر است و به ما یادآوری می‌کند که قرار نیست در همه زمان‌ها، همه چیز به اندازه‌های برابر در زندگی جاری و ساری باشد. هارمونی و نقطه تعادل در زمانی که بچه‌ای در یک خانواده به دنیا آمده با پیش از آن فرق قابل توجهی دارد.

آن‌چه برای من پدیدار شده و می‌خواهم در این نوشتار آن را باز کنم، این است که تفاوت وزن بین کار و زندگی و دوستان و توجه به خانواده و ورزش و … خودش، معلول و محصول چیز دیگری است که نیاز به حفظ تعادل در آن داریم. تعادل را باید بین گذشته، حال و آینده برقرار کرد.

در واقعیت ما همیشه در حال زندگی در لحظه حال هستیم. گرچه ذهن ما می‌تواند به واسطه انتزاع ذهنی و حافظه، در گذشته و آینده سیر کند. گذشته محل تجربیات پیشین و برخی درس‌های ماست و آینده تصویری از چشم‌انداز و هدفی که می‌خواهیم به آن برسیم. بیش از حد در هر یک از این عوالم سیر کردن تبعاتی منفی برای حال و عملکرد ما دارد. نقطه تعادل حال و اکنون ما محصول چیزی است که در آینده می‌خواهیم. اگر می‌خواهم سال بعد در ماراتن شرکت کنم، نقطه تعادل زندگی یک شکل خاص به خود می‌گیرد و اگر بخواهم سال بعد مهاجرت کنم، نقطه تعادل زندگی من در حال حاضر شکل خاص دیگری به خود می‌گیرد. این شکل حاصل تجربیات گذشته است که من را در مهارت‌های مورد نیازم ماهرتر می‌کند و با افق آینده من تنظیم می‌شود. اگر نگاه به آینده از دست برود، تبدیل به کشتی بی‌سکانی می‌شویم که می‌تواند به هر سمتی برحسب اتفاق حرکت کند و تبعات این جهت‌گیری بی‌هدف حتماً وارد زندگی ما و ذی‌نفعان‌مان می‌شود. اگر بیش از حد در گذشته سیر کنیم، همانند یک کشتی به گل نشسته خواهیم شد که در حد ضرورت زند‌ه‌مانی و براساس آنچه از گذشته تکرار می‌کند به حیاتش ادامه می‌دهد. هیچ کدام از این دو حال، مطلوب و کارآمد نیستند و کنترل ما در لحظه حال، یعنی جایی که تعادل و هارمونی را می‌سازیم، مختل می‌کنند.

آینده مطلوب، تعیین‌کننده انتخاب امروز ماست و این انتخاب، تعیین‌کننده شکل و معنای تعادل و هارمونی در زندگی است. وضعیت فعلی، محصول و معلول است. تعادل بین حال و گذشته و آینده را برقرار کنید. نکته نهایی این‌که آینده خلق شده، بدون توجه به منافع ذی‌نفعان زندگی ما، یک پایه کم دارد. تعادل بین کار و زندگی به مفهوم معمول آن به این اشاره دارد که به خودت، سلامتی‌ات و همسر و فرزندانت و تفریحت برسی. در حالی که خواسته‌های مربوط به این ابعاد زندگی هم بنا به شرایط متغیر است. خواسته یک بچه شش ساله با یک نوجوان هفده ساله خیلی متفاوت است. رسیدگی به سلامتی در دهه‌های مختلف زندگی معانی متفاوت و کارهای متنوعی را طلب می‌کند.

با نگاهی به آینده مطلوب، با توجه به درس‌های گذشته و درگیر کردن منافع ذی‌نفعان و تمرکز بر زمان حال، تعادلی را در زندگی خود خلق می‌کنید که اتفاقاً از دید ناظر بیرونی ممکن است کاملاً نامتعادل باشد که البته این می‌تواند نشانه خوبی باشد زیرا قرار نیست خروجی هارمونیک زندگی شما به گوش همه خوش‌نوا بیاید، شما مسوولیت خلق زندگی مطلوب خودتان را دارید و این خلق، در زمان‌های زیادی با عدم‌تعادل‌های معنادار، به معنای عدم یکسان‌سازی، در زندگی ایجاد می‌شود. دیگران ما را با عینک ارزش‌ها و خواسته‌های خود می‌بینند.

تعادل اصلی بین گذشته، حال و آینده شکل می‌گیرد، جایی که به تمرکز و زیست ما در زمان حال معنا و جهت و هم‌راستایی می‌دهد.

 

نویسنده: افشین محمد

 

اشتراک گذاری